نفس من و بابا
X

 

 

عاقبت در یک شب از شب های دور کودک من پا به دنیا می نهد آن زمان بر من خدای مهربان نام شور انگیز مادر می نهد بيمنش روزی که طفلم همچو گل در میان بسترش خوابیده است بوی او چون عطر پیک یاس ها در مشام جان من پیچیده است پیکرش را می فشارم در برم گویمش چشمان خود را باز کن همچو عشق پاک من جاویدباش در کنارم زندگی آغاز کن..

نوشته شده در شنبه 7 تير 1393ساعت 8:14 توسط ماماني

سلام پرنسس کوچولو مامانی

دنیای من دخترکم امروز شنبه اولین روز از آخرین ماه فصل زیبای پاییزه ، قشنگم زییاترینم از خدای برگهای پاییز می خوام که هیچ وقت هوای دلت پاییزی نباشه ، دخترکم روزهایی که گذشت برای مامانی روزهای سخت و پر از تنشی بود ولی مامان همه اینها رو می گذارم به پای امتحان الهی فقط آرزومه که توی روزهای سخت سربلند باشم توی این امتحانات ، 

نازکم دخترک بهاری من

همیشه توی زندگیت یادت باشه روزها با همه خاطراتش می گذره و این توهستی که خالق خاطرات خوب یا بدی ، عشق من یادت باشه توی دنیا فقط به دیوار ایمان بخدا اعتماد کن ، چرخ روزگار همیشه بر وفق مرادت نمی چرخد اما همیشه یادت باشد که وقتی دستهای کوچک و مهربونت توی دستهای بزرگ و گرم خدای مهربانیها باشه همه چیز درست می شه،

عروسک دوست داشتنی مامان

یادت باشه توی زندگی تنها دوستی که همیشه در دسترست و هیچ وقت بخاطرالطافی که در حقت می کنه منتی نداره فقط """" خدااااااست"""""" 

پرنیانم

این روزها که گذشت دلم رو بدجور این جماعت به درد آوردند ولی مامانی در همه حال فقط گفتم و می گم خداااااااا کمک، توی این دلتنگیهام و تنهایی هام باز هم خداجون بهم لطف کرد و به مشهد الرضادعوتمون کرد ، نازکم خیلی سفر خوبی بود پر از انرژی مثبت ، مخصوصا که تو کناااارم بودی

نازنینم

عاشقانه دوست دارم و از خدای پاکیها هزاران بار بخاطر داشتن تو سپاسگذاااارم 

 

نوشته شده در شنبه 1 آذر 1393ساعت 14:13 توسط ماماني |

سلام ماه من

دخترک رویایی مامان ، امروز بعد از یک تاخیر طولانی اومدم پیشت تا بازهم برایت از عاشقانه هایم بنویسم ، اول از همه به خاطر نبودنهایم منو ببخش ، این روزها مامانی خیلی وقت کم میارم ،

عشق من

روزهای گرم تابستان به سرعت نور سپری شدن و نوبت روزهای شاد و دلنشین پاییز شد ،عروسکم این روزها هوای ناب پاییز هم در مقابل دلبری های تو کم میاره ، دخترک بهاری من آنقدر روزهایم با تو زیباست که گاهی فراموش می کنم چون گذشته عاشقانه به آسمان و کوه و باران پاییزی بنگرم ، آنقدر در مقابل دیدگانم برایم لحظات عاشقانه خلق می کنی که دیگر هوای دونفره و عاشقانه پاییز برایم عادی شده ، 

عروسکم 

هر روز که می گذرد بیشتر از پیش در مقابل عظمت معبودم متحیر می مانم زانوهایم سست تر می شود و ناخواسته در مقابل خدایم زانو میزنم و هر روز هزار بار با تمام‌وجود شکر میکنم خدایی که تو را به من هدیه داد تا رنگ ‌وبوی زندگیم شوی ،

پرنسس من

این روزها شادیم از لبخند توست و تنها امیدم آینده توست ، به امید تو زنده ام نازکم، زندگیم تمام هستی مامان به پایت ،فقط باش برای همیشه کنارم باش من با نفسهای تو جان می گیرم ، با بوسه های تو ضربان قلبم تقویت می شود ، ناب ترین لحظه زندگیم زمانیست که صبح هنگام سرد پاییزی با دستهای گرم تو بر گونه های یخ زده ام بیدار می شوم ، نسیم نگاهت بر خنکای قلب سردم گرما می بخشد و من ناچیز را به اوج خوشبختی می رساند

عروسک دوست داشتنی من 

خدای مهربان را شاکرم که هدیه ای به زیبایی تو به من بخشید ولی هر روز که می گذرد ترسم بیشتر می شود چرا که مسولیتم در مقابل تو که امانت خدایی بیشتر از قبل می شود ،از خدای پاکیها می خوام که به گونه ای برایت مادری کنم که به بودن و داشتن من بعنوان مادر افتخار کنی ، 

دوستت دارم دخترکم ، عاشقانه هایم برا تو ،هستی ام به زیر پایت جانکم

نوشته شده در يکشنبه 11 آبان 1393ساعت 13:40 توسط ماماني |

سلام روياي شيرين من " پرنيان " 

نازنينم 

اين روزها تو شدي بهانه زنده بودن من و تنها دليل براي شكرگذار بودنم . روزي هزاران بار خدايم را مي ستايم كه  بر سرم تاج بندگي و مادر شدن نهاد . آرزوهايم را تو اجابتي . زيباترينم آنقدر ثانيه هايم با تو شيرين مي گذرد كه بي تو بودن زمان انگار مي ايستد و من در جا مي زنم . وقتي مجبورم تو رو تنها بگذارم هزاران بار مي ميرم و زنده مي شوم و به اميد دوباره ديدنت جان مي گيرم . 

پرنسس ماماني

اين روزها رسما چهار دست و پا رفتن رو به دفتر خاطرات سپردي و قدمهايت را هر روز پر اراده تر بر مي داري . خيلي زود دلم براي چهار دست و پارفتنت تنگ شد. دخترم ديگر نيازي به تكيه گاه نداري براي بلند شدن ! خود دست بر زانو با اراده و مصمم بلند مي شوي و من در آن لحظه با عشق نگاهت مي كنم و شكر مي كنم خدايم را . با احتياط گام بر مي داري اما پر جرات . عروسكم يادت باشد كه هميشه همينطور با اراده و پرتوان قدم بر داري ولي هميشه احتياط كن ...

دنياي من 

اين روزها وقتي خسته از تمام روزمرگي ها ، خسته از هجوم  افكار و خسته از مشغله روزانه و گرما به خونه مي رسم تو  با خنده هاي كودكانه ات آغوشت را برايم باز مي كني و با لبخند شيرينت به استقبال خستگي هايم مي آيي و من فراموش مي كنم همه اين خستگي ها را و به دور از همه اين تنشها تورا باعشق در آغوش ميگيرم و آرام مي شوم ،مي بوسمت و جان مي گيرم و سخت اندام كوچك و نحيفت را در ميان بازو هاي خسته ام مي فشارم و آرام مي شوم آرام آرام ، درست مثل چهره زيباي تو ...

عشق من 

اين روزها وقتي از تو خدا را مي جويم با دستهاي كوچك و نگاه زيبايت به سوي آسمان به من خدايم را نشان مي دهي و مرا جا مي گذاري در حيرت عظمت خدايم . وقتي مهر نمازم را با شيطنتهاي كودكانه ات از سجاده ام بر مي داري و به گوشه اي پناه مي بري و به تقليد از من لبهاي شيرينت را به بدون صدا باز و بسته مي كني و هر ازگاهي سر بر سجده مي گذاري ، مرا ديوانه مي كني و من عاشقانه خدايم را شكر مي كنم كه تورا به من هديه داد .تو فرشته آسموني مني ...

نفس من 

اين روزها مي گذرد درست مثل اين يكسال و يكماه و چند روزي كه از وجود پربركتت در كنارمان گذشت  و من مي مانم يك دنيا حيرت كه چطور گذشت؟! ماه من تو كم كم قدم به چهاردهمين ماه تولدت ميگذاري درست مي شوي ماه چهارده من . برايم بمان و بودنم را به اثبات برسان . من با تو خدايم را بيشتر مي شناسم چون تو اجابت دعاهاي من هستي . تو  معجزه خدايي . تو جواب تمام سوالهاي بي جواب مني و تو بهانه زنده بودن مني دخترك بهاري من ، پرنيانم دوستت دارم و خودم را فدايي چشمهاي پر از رمز و رازت مي كنم مادر .....

 

 

نوشته شده در سه شنبه 14 مرداد 1393ساعت 12:53 توسط ماماني |

سلام عروسكم

نازنينم ماماني اين روزها خيلي سرم شلوغه به خاطر همين خيلي كم وقت مي كنم تا بيام و برات بنويسم  منو ببخش

دختركم اين روزها تو يك ساله شدي و الان دقيقا پنج روزي هست كه از آغاز دومين بهار زميني شدنت مي گذره . عشق ماماني اين روزها روي پاهاي قشنگت بدون كمك به راحتي مي ايستي و چند قدمي گامي بر مي داري البته خيلي با ترس و احتياط. نازكم يادت باشه كه هميشه توي زندگيت همينطور با احتياط قدم بردار ولي محكم و با اراده 

بهترينم پرنيانم 

من و تو و بابايي اولين سفر سه نفرمون رو در تعطيلات خردادماه به پابوسي امام رئوف ، حضرت رضا رفتيم . خيلي خوب بود و مي شه گفت يكي از بي نظير ترين سفرهاي زندگيم بود . دخترم خيلي خانوم بودي و اصلا من و بابايي رو اذيت نكردي . البته از حق نبايد گذشت كه باباجون خيلي كمك حالم بود ..

دخمل ماماني تازه رسيديم هتل كلي ذوق زده بودي رفتيم يك جاي جديد .....

قربون خنده هات برم من 

اين جا هم آماده شديم بريم حرم ....

قربونت برم با نگاه قشنگت ...

امام رضا نگهدارت دختركم 

عروسك دوست داشتني مامان 

شما شديدا عاشق ساندويچ شدي و با تفكر ساندويچ مي خوري، عاشقتم با اين خوردنت ماماني 

پرنسس ماماني 

اولين جشن تولدت رو يك هفته زودتر گرفتم چون دوست داشتم همه توي جشنت باشند . ولي متاسفانه بعد از اينكه ماماني همه مهمونها رو دعوت كردم و برات كيك سفارش دادم شما شديدا مريض شدي و تب شديد داشتي خيلي سخت بود طوري كه مجبور شدم يك ساعتي قبل از حضور مهمونها ببرمت دكتر . خيلي بي تاب بودي و گريه كردي . تو همه عكسها گريوني . موقع شام هم كه به زور دارو خواب بودي . 

اين كارت دعوتت بود كه خودم برات درست كردم گلم 

اين هم كيك تولدت 

و اين هم تنها عكسي كه شما آروم نشستي 

قربونت برم نازنينم الهي كه صدمين تولدت رو جشن بگيري . ماماني خيلي دوست دارم و تنها دليل بودنم توي اين روزهاي نفس گير زندگي فقط تويي . از خداي مهربون مي خوام كه كمكم كنه بتونم خوب تربيتت كنم و هيچ وقت شرمنده تو بهترينم نشم روزگارم با تو پر معناست .

نوشته شده در سه شنبه 3 تير 1393ساعت 11:52 توسط ماماني |
 

فرشته كوچولوي من پرنيانم

 آرام آرام قد می کشي و من در سایه امن صداقت ناب کودکانه ات بزرگ می شوم... تو می رقصي و من آرام آرام نوای کودکانه ات را زمزمه می کنم... تو می خندي و من از شوق ِ حضورت اشک می ریزم... تو آرام در آغوشم آرام می گيري و من تا صبح از آرامشت آرام می شوم...  تو بازی می کني... کودکانه... می ايستي، حرف می زني به زباني كه كسي جز من نميفهمدش....... و من... کودکانه... در سایه بزرگیت پنهان می شوم تا از گرمای دست نوازش تو بی بهره نمانم! دخترم به لطف خدای مهربون یکساله شد.

 دختركم!

 تو تمام زندگی مني. همه آرزوهای مني ، دلیل بودن مني، زیباترین دیدنی دنیای مني،

زیباترین من! تولدت مبارک.

تولدت مبارک دختر یکی یکدونه ناز مامان!

تولدت مبارک تعبیر رویاهای شیرین من!

تولدت مبارک قشنگترین واقعیت عمرم!

تولدت مبارک دختر همیشه بهارم!

ماه من! يك بهار از عمر نازنینت گذشت و تو در میان ناباوری من وارد دومین سال زندگیت شدی و من که هنوز نتونستم از عهده شکر نعمت وجودت بربیام در آستانه دومين بهارزندگیت رو به درگاه خدای مهربونم که هرچه دارم از اوست, خالصانه سجده شکر بجا میارم و تنها حرفی که در این لحظه میتونم به خدای خودم بزنم اینه که :

معبودمن! تورو شکر میکنم که این نعمت بی نظیر را به من هدیه کردی.

خدای من! از تو میخوام که به من کمک کنی تا دخترم رو اونطور که خودت دوست داری بزرگ کنم و دختری شایسته رحمت و لطف خاص تو تربیت کنم.

پروردگار بی همتای من! دخترم رو درکمال سلامت و آرامش حفظ کن و در تمام لحظه های زندگیش یار و همدمش باش.

آفریدگار مهربان من! به دخترم عمر طولانی و باعزت عطاکن و نگذار حتی برای لحظه ای از این عمر رو در غم و درد بگذرونه.

خالق تمام جهان! تو قدرتی داری که حتی در محدوده تصور و فکر ما نمیگنجه, پس با همون قدرت عظیمت دخترم رو عاقبت بخیرکن و هرگز نگذار یاد تو از قلبش بیرون بره و به غیر تو پناه ببره.

خدایا! رحمت تو بی پایان و لطف تو بی اندازه ست.پس دخترم رو تنها به تو میسپارم.تمام آرزوهایی که برای این نازنین يك ساله ام دارم خودت محقق کن!"

آرامش قلبم پرنيان!

این دعاها و همه دعاهایی که درقلبم برای تو دارم رو خالصانه و عاجزانه به درگاه خدای مهربونمون فرستادم و امیدوارم وشک ندارم که اجابت خواهد شد.این اطمینانم به اجابت دعاهام از اطمینانی که به خودم دارم ناشی نمیشه.این اطمینان از اعتمادی که به بزرگی خدای خودم دارم ناشی میشه و شک ندارم که خدا اونقدر بزرگ و بخشنده ست که دعاهای یک مادر رو در روز تولد عزیزترینش میشنوه و بی جواب نمیگذاره.

تولدت مبارک گل زیبا و کوچولوی مامان! يك سال پیش وقتی برای اولین بار تورو در آغوش گرفتم و اشک شوق ریختم هرگز این روزها رو تصور نمیکردم که اینطور عاشقانه تو را در آغوش بگیرم ، ببوسم و با تو زندگي كنم

روزهاي خوش با تو بودن رو هيچ وقت اينطور شيرين حتي تصور هم نمي كردم وحالا نمیدونم که چه روزهای دیگه ای برای سالهای بعد در انتظارمونه.دلم به این گرمه که امسال رو به شکل دیگه ای و خیلی بهتر از گذشته شروع کردیم .خدایا بخاطر این روزهای خوبی که سپری کردیم تورو شکر میکنم و خوشحالم که اولين سالگرد تولد دخترم رو در این آرامش لطیف و دوست داشتنی میگذرونیم.خدایا مثل همیشه کنارمون باش و نگذار تنها بمونیم .

پرنيان دخترم! تولدت مبارک دختر بهارم!

 

روزهای زندگی ام گرم میگذرد با تو ،به گرمای لحظه هایی که تو در آغوشمی

آينده ات روشن نازنينم 

فرشته آسمانی مامان تو به زندگي ما رنگ و بو بخشيدي

روزهايت پر از لبخند

روزگارت لبریز از شادی های بزرگ و عمیق 

عروسكم 

نوشته شده در چهارشنبه 28 خرداد 1393ساعت 9:53 توسط ماماني |

سلام عروسكم

چند روزي است كه برات ننوشته بودم . چقدر دلتنگ نوشتن براي تو هستم نازنينم .اومدم با كلي خبر نمي دونم از آخر به اول بنويسم و يا از اول به آخر 

دختر نازنينم 

امروز يازدهمين ماهگرد وجود پربركتت تو خونه ماست كه دنيا دنيا شادي برامون آوردي نازنينم . حسابي توي روزمرگي هاي مامان و بابا جا باز كردي و شدي ركن اساسي روح و جسم و نفسم . 

قشنگترينم از امروز شمارش معكوس براي اولين تولدت شروع مي شه . الهي كه زنده باشي و صدمين جشن تولدت رو جشن بگيري نازنينم .

و اما.... 

خانوم خوشگلم روز چهارشنبه 24 ارديبهشت ماه بعد از 3 روز تب شديد و بي حالي مامان جون وقتي از سركار اومدم متوجه شدم  مرواريد خوشگل خانومم سر زده . 2 تا مرواريد خوشگل پايين . واي ماماني چقدر خوشحال شدم با كلي جيغ و داد به خاله جون گفتم . آنقدر خوشحال شده بودم ماماني حالم ديدني بود . 

روز پنجشنبه به مناسبت مرواريد خوشگلت يك كيك كوچولو برات سفارش دادم خيلي ناز شده بود نگاه كن ...

عروسك دوست داشتني مامان 

بماند كه من و خاله جون مرديم تا تونستيم چند تا عكس از شما با كيك بندازيم 

و اما روز پدر دختركم 

امسال اولين سالي بود كه بابايي با وجود شما لقب زيباي پدر گرفته بود به همين مناسبت هم ماماني براي جبران همه زحمتهاي باباي مهربونت از طرف خودم و خودت يك جشن كوچوي سه نفره دوشنبه شب 93/2/22 گرفتيم خيلي خوب بود و خوش گذشت . بابايي كه كلي ذوق كرد دختركم .

الهي كه سايه همه باباهاي مهربون سالهاي سال بالاي سر همه كوچولو ها باشه . خدا سايه بابا جوني هاي من و تو رو هم حفظ كنه و هميشه سالم باشن . 

پرينانم 

اين روزها حسابي بلا شدي و ماماني حسابي وقتي سركار هستم دلتنگت مي شم . تا ازت غافل مي شم مشغول خرابكاري مي شي . عاشق كنترل تي وي هستي در اولين فرصت كه گيرش بياري با مهارت تمام به در و ديوار مي كوبي . 

گل نازم 

شديدا عاشق بستني هستي و به قولي بستني خور ماهري شدي قربونت برم الهي ....

دختركم 

يك شب كه من و بابايي مشغول شام خوردن بوديم شما هم طي يك عمليات انتحاري به جمع ما پيوستي خيلي خوشگل نشستي سرسفره با ذوق تمام شروع كردن به خوردن سالاد ماماني ، از همون شب شما عاشق كاهو شدي دختركم من هم عاشق طرز نشستنت ....

قربونت برم با خوردنت، يك دست خيار يك دست كاهو ..... اي جونم 

اين عكسها هم ماماني بعد از يك خوابه 2 ساعته عصر ازت انداختم مثل خمير شده بودي از بس خوب خوابيده بودي گلم 

خلاصه ماماني كلي بلا شدي و خوردني . به همه چيز دست مي زني و بلند بلند مي گي " جييييييييييييززه "  وقتي مي گم بگو خدا رو شكر دستهاي خوشگلت رو به آسمون مي گيري و مي خندي . الهي فدات بشم . دست به ديوار راه مي ري . روي پاهاي خوشگلت چند دقيقه اي بدون كمك مي ايستي . جديدا زود قهر مي كني و توقعي شدي . عاشق آهنگ وبلاگتي تو اوج گريه وقتي برات مي گذارم شروع مي كني به رقصيدن. تا مامان مي خوام با تلفن حرف بزنم به زور از  من مي گيري و مي خواي حرف بزني  عزيزم .

الهي هميشه شاد باشي و سربلند . به اميد روزهاي خوب و خوش با هم بودن نازنينم مي بوسمت 

نوشته شده در دوشنبه 29 ارديبهشت 1393ساعت 12:43 توسط ماماني |

فرشته كوچولوي مامان

روزها یکی پس از دیگری به پایان می رسند... 

می بینی؟! دست در دستان تو  تمام راه را رفتيم. شنیدم کسی میگفت: چشمانت را ببند!

اعتماد کن... به قیمت تمام روزهای رفته

چشم هایــم را بستم...اعتماد کردم...!

روزی... چشمانم را باز کردم؛

چیزی به نام " عشـــــق "در راهِ همپا شدنِ با تو ديدم 

نازنینم

نمیدانی چه روزهایی را با شوق دیدار چشمان تو سرکردم همانطور که قبل از آمدن تو رویایش را در سر پرورانده بودم و چه شبهایی را به شوق باز شدن دوباره چشمان تو به دنیا روز میکنم ..

میبینی ؟من هرروز بیشتر عاشق آن چشمان نازنینت میشوم ..آخر هیچکس اینطور عاشقانه به من نگاه نمیکند که تو مرا میبینی .نمیدانی چقدر لذت بخش بود وقتی که بار اول خندیدی وقتی که بار اول به سمتم آمدی فکرنمیکردم که آغازهمه روزم باشی

دخترم ،

ای که همه داشته ونداشته های مرا توبه تنهایی جوابی هستی نیکو...دنیای من گرد آمده درچشمان پرازخنده ات...کاش مراصدایی بود تافریاد کنم حسی را که روزها وماه هاست مرادرخودش غرق کرده

در دوردستها که خدامیان چشمهایت خانه کرده بود...من بیقرار منتظر آمدنت بودم و توکه انگار دل
نمی کندی از لبهای فرشتگان طنین آوازتوبود که انگارگوشهایم جزتو نمیشنید...

خداوند تورا به من هدیه دادو من همیشه دلشوره دارم از اینکه شاید آنچه میپنداشتم نباشم نفس هایت که به گونه هایم ساییده می شود انگار آرامش بهشت را به چشمهایم میفرستی.

دستهایت که می چرخد ومیان دستهایم پنهان می شود...خنده هایت که ریش میشوم وعاشق چشمهایت که عمق نگاهم را می کاود و من همیشه تو راکم داشته ام.

از داشته هایم دلتنگ که میشوم انگارصدای گریه های توست...تنها نوازشی که مرا بخودفرو میبرد که توفرشته ای یا نه.....نمی دانم...

اما همین بس که چشمهای خداوند میان دستهای من وتو پیداست.

من به خود میبالم که در این گوشه دنیا به امیدی زنده ام نه عشق هست نه آرزو چرا که عشق را هوس گرفته و آرزو را روزگار  ..... من به خود می بالم که در این گردی اعجاب انگیز به تو وابسته ام،

تو ساده اي ساده تر از بی رنگی،  پاکي پاکتر از یکرنگی به تو می بالم. دوستت دارم اندازه دنیا،

يك سال گذشت با تمام خوبيها و بديها ، غمها و غصه ها ولي براي من بهترين سال زندگيم بود چون خداي من هديه اي به پاكي تو به من عطا كرد 

من عاشق خوشحالی و شادی وشورم دوست دارم که همگی در سال جديد شاد بمانیم بدون گریه بدون غم و غصه بدون دلتنگی..الهي كه هميشه شاد باشي دختركم 

بهترينها رو برات از خداي پاكي ها آرزو مي كنم . هميشه شاد باشي . خيلي خيلي دوست دارم پرنيانم 

آرام جان من....اگرآزردمت یافراموشت کردم...فراموش مکن که تورا با فرشته ها پیوند زده اند.میان باغچه کوچک بهشتی خود...جایی برایم بگذار

همیشه دوستت دارم

                                                                              کسی که روزی مادر صدایش خواهی زد

 

گذر عمر پرنيانم به روايت تصوير 

92/3/29- اولين روز تولد 

92/4/29- اولين ماه تولد

 92/5/29 دومين ماه تولد 

 سومين ماه تولد 

 چهارمين ماه تولد 

پنجمين ماه تولد

ششمين ماه تولد

هفتمين ماه تولد 

هشتمين ماه تولد 

و نهمين ماه.....

اين آخرين دلنوشته ماماني براي تو فرشته كوچولوم توي سال 92 بود انشأله به شرط حيات سال آينده با عشق برايت همچنان مي نويسم تا روزي بخواني شايد مجالي نباشد براي مرور خاطراتم ...... 

 

نوشته شده در دوشنبه 29 ارديبهشت 1393ساعت 9:19 توسط ماماني |

پرنيانم 

سلام با چند روز تاخير اومدم تا برات بنويسم . نوشتن براي تو به من آرامش و اميد مي ده . دخترم اين روزها ماماني خيلي بي حوصله و خسته هستم ولي چو مي گذرد غمي نيست و همين كه تو رو دارم دنيا دنيا اميد دارم و به همين اميد زنده ام . 

دختركم 

اين روزها دلم  هواي ديروز كرده  ، هواي روزهاي كودكيم را ، دلم مي خواهد مثل ديروز قاصدكي بردارم و آرزوهايم را به دستي بسپارم تا بسوي خدا ببرد . دلم مي خواهد دفتر مشقم را باز كنم و دوباره تمرين كنم الفباي زندگي را ، مي خواهم خط خطي كنم تمام آن روزهايي كه دل شكستم و دلم را شكستند . دلم مي خواهد اين بار اگر معلمم گفت در دفتر نقاشي خود هر چه مي خواهيد بكشيد ، من نردباني بكشم بسوي " خدا" دلم مي خواهد از خدا بپرسم " راستي خدا مي شود باز هم كودك شوم ؟؟؟ راستي خدا فردا هم دلم هواي امروز را خواهد كرد ؟؟؟! " 

عروسك دوست داشتني من

دوست دارم هميشه برايت شاد باشم و از شادي بنويسم ولي نازنينم يادت باشه تو زندگي آدم روزهايي هست كه دنيا با همه بزرگيش برات تنگ مي شه ، بي دليل دلت مي گيره و دوست داري فقط خودت باشي و خدا ، اين روزها ماماني خسته ام و دل كندم از دنيا و آدمهايش . فقط به اميد تو زنده ام و هميشه نگاه تو مرا اميدوار مي كند . 

دنياي من 

نعمتهاي زيادي دارم براي سپاس خداي مهربون . من تو رو دارم ، باباجون رو دارم و خانواده مهربوني كه بودنشون دليل بودنه منه . اين روزها فقط دلتنگم براي همه روزهايي كه ناخواسته گذشت ......

نوشته شده در سه شنبه 16 ارديبهشت 1393ساعت 14:21 توسط ماماني |

خداي من بالاخره من هم " مادر " شدم 

اين جمله ايست كه قريب 17 ماه است من با خود تكرار مي كنم . ولي به جرات اعتراف مي كنم كه هنوز باورش برايم سخت است .وقتي خودم را در جايگاه مادر مي بينم تمام وجودم را ترس فرا مي گيرد .
مي ترسم و گاهي مي لرزم .

پرنيانم

از همان لحظه كه فهميدم تو در بطن مني به خود مي باليدم و خدا را هزاران بار شكر مي كنم كه بر من نام مادر نهاد  وقتي چشمهاي معصومت را به اين دنيا باز كردي  همه مادر شدنم را تبريك گفتند حتي مادرم . ولي آن لحظه كه براي اولين بار تو را در آغوشم گرفتم و از شيره وجودم سيرابت كردم عاشقانه ترين لحظه مادر بودن من بود.  هيچ قدرتي قادر به كنترل اشكهايم نبود .

دختركم

 امسال اولين سالي است كه مادر بودن را تجربه كردم . برايت مادري كردم. در اين ده ماهي كه از وجود پربركت تو در كنارم گذشت  مادرانه هايم براي تو بود. روزها مي گذرد و من مادر مي مانم و هرچه مي گذرد مسئوليت من بعنوان مادر سنگين تر مي شود . بارها با خود انديشيده ام من كه هنوز محتاج نوازش مادرم هستم ! اصلاً من  كجا و مادرم كجا !  تمام دلهره ام اين است كه تو هيچ وقت احساس تنهايي نكني . دخترم عاشقانه هايم براي تو.

زيبا ترين و تكرار نشدني ترين حس من روزي بود كه براي اولين بار مرا صدا زدي با زبان پاك و معصوم كودكيت مرا " ماما "  خواندي .

نازنينم

من مادر شدن را با تو درك كردم

در آن لحظه كه تو را در آغوش مي گيرم و آرام در گوشهايت لالايي زمزمه مي كنم .......

در آن لحظه كه تو را بوسه باران مي كنم و تو برايم مي خندي .............

در آن لحظه كه انگشتهاي كوچكت را به دور انگشت من حلقه كردي و سفت فشردي ..............

در آن لحظه كه چشمهاي پاكت را در چمشانم خيره كردي و نگاهت را به نگاه مضطربم گرده زدي و به من اميد دادي

همه اينها مسئوليتم را سنگين تر مي كند . پاكي تو مرا به خود مي آورد و به روزهاي بي رونق من رونق مي بخشد .

  تويي تنها اميد من در اين وانفساي روزگار ....دستان کوچکت ، آن نگاه معصومت،  خنده های بی بهانه ات، آن صورت معصوم و بی آلایشت ، مرا در خود در ابدیت تکرار مي كند . تو پشتوانه بی کسی های منی، تو زندگی و عطر وجود منی، تو امید تک تک لحظه های منی، تو صدای مبهم درون منی تو تمام عاشقانه های منی، ای دخترم ناز بانو ،  ای سرو زیبای من ، ای گل نرم و نازک من، ای كه عطر وجودت مرا در برگرفته ، آن چشمان و آن نگاه زیبایت برای من اوج بودن است . من با تو در تاریخ تکرار شدم . من باتو روحم را در وجودت دمیدم من قلبم را بیرون از جسم به تپش واداشتم و من بدون تو یعنی هیچ

مي نويسم برايت تا بداني دوستت دارم .

دخترم

دوست دارم براي مامان بزرگ مهربونت هم بنويسم . يادت باشه دختركم كه مامان بزرگ هميشه ياور من و تو بوده و هست . سايه اس برسر همه ما مستدام باد مي نويسم برايش به پاس مهرباني و براي زحمتهايي كه براي من كشيده است ...

 

مامان قشنگم

سلام

تو بهترين قصه زندگي منی. تو به من درس زندگی آموختی. تو چون پروانه سوختی و مهربانانه با سختی های من ساختی. ماماني دستهاي گرمت ، نوازشهاي بي منتت هميشه پشتوانه روزهاي سخت من است ، ستاره ها نمایی از نگاه توست و مهتاب پرتوی از عطوفتت، و سپیدي موهايت حكايت خستگيهايت. مامان مهربونم ، اگر نمی توانم زحمت هایت را جبران كنم و محبت هایت را سپاس گزارم، مرا ببخش . بخاطر همه شبهايي كه بر بالينم بيدار بودي و نخوابيدي مرا ببخش . مرا حلال كن اي بهترينم . بوسه بر دستان مهربانت مي زنم و قدمهاي پاكت را بر چشمانم مي گذارم  . به خاطر همه بديهايم مرا ببخش

جوانی هایت را

با بچگی هایم پیر کردم.............

مرا به موی سپیدت ببخش مادر!!!!

 

نوشته شده در دوشنبه 15 ارديبهشت 1393ساعت 12:22 توسط ماماني |

سلام بهونه قشنگم براي زندگي 

مهربونم ماماني روز پنج شنبه براي اولين بار بردمت پارك . خيلي خوشحال بودي و كلي ذوق كردي . قربون چشمهاي شاد و شيطونت كه كلي بهم انرژي مي ده . 

الهي فدات بشم خيلي دوست دارم و براي تو هميشه بهترينها رو مي خوام . 

اين هم عكس هاي پسر دايي هاي گل

نوشته شده در دوشنبه 25 فروردين 1393ساعت 10:35 توسط ماماني |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 8 صفحه بعد

تقویم شمسی

ابزار وبلاگ

            

آرشیو کد آهنگ